تبليغاتX
یک قدم به سوی آسمان

یا فاطمه زهرا

 

می خواهم بنویسم ،اما قلم سنگین بر روی کاغذ به حرکت در می آید . قلم سنگین می نویسد چون این روزها هوا سنگین است همه جا غمگین است ، آه بر زمین و زمان چه آمده که این چنین غم فریاد می کشد . دنیا سراسر فریاد کش غم است چون پهلویی در میان در و دیوار می شکند و صورت نورانی مادری از سیلی ناجوان مردی کبود می گردد . این روزها مدینه غم را به تمام معنی درک می کند ، این غم غم علی وعالم است در فراق ریحانه النبی .

این روزها فاطمه پر می کشد به سوی آسمان و علی تنهای عالم می شود .

اما گناه فاطمه چیست که با او چنین می کنند ؟ مگر نه این که او از ولایت و حقانیتی دفاع می کند که تا همیشه تاریخ در تردیدی در اصل آن نخواهد بود

در عجبم که چگونه این شهر هنوز پس از آن همه ظلم که در حق فاطمه روا داشته پابرجاست و با خاک یکسان نشد در روزی که پهلوی فاطمه میان در و دیوار شکست . شاید دلیل اینکه این شهر پابرجا ماند آمد و رفت نفس های همیشه حق علی و فرزندانش بود و گرنه به جا بود که پس از آن همه جور و جفا این شهر بر سر اهالی ناجوان مرد ش فرو می ریخت و تنها حرم رسول از آن باقی می ماند .

آیا رواست با مادری که تنها یادگار رسول است و بهانه آفرینش چنین کرد . چرا آن نامردمان با یاس بهشتی رسول چنین کردند چرا؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 23:29  توسط طاهره فدائی پور  | 

هر بار که خورشید جمعه غروب می کند ، غروب آرزوها و امیدهایم را به چشم می بینم و باور می شود که هنوز لایق دیدار روی ماه یوسف زهرا نگشته ام . هنوز در انتظار فقط یک مدعی بیشتر نیستم . هنوز عاشق نگشته ام ، هنوز باید جمعه ها از پس یکدیگر بگذرانم و فقط با این امید زنده باشم که شاید ، شاید یکی از این جمعه ها غروب غمگینی نداشته باشد و دیگر این جمعه بوی و معنی انتظار و منتظر بودن را ندهد . این جمعه بوی حضور دهد بوی ظهور ، ظهور کسی که بشریت از آغاز خود به دنبال آن بوده است و تمام دوران خود را به امید این ظهور گذرانده است تا شاید با آمدن این منجی انسانیت ، این واژه فراموش شده بار دیگر به یادها و دلها باز گردد و معنی شود .

می گویند زمانی که او بیاید از کشته پشته ساخته می شود جوی خون جاری می گردد جنگ ووخونریزی به راه می افتد و معنای آمدن او را با جنگ ، خون و انتقام معنی می کنند اما من می گویم با آمدن او بهار دوباره باز می گردد و معنی می شود . عشق معنی فراموش شده خود را باز می یابد . کینه جای خود را به محبت در دلها می بخشد . خنده بر لبهای دلشکستگان باز می گردد . زیبایی با تمام وجود خود تجلی می یابد . ارامش رفته از دلها باز می گردد چون یاد خدا به دلهای زمینی باز می گردد و آنها دوباره آسمانی می گرداند و یاد خدا برای همیشه در دلها جاودان می گردد .

آقاجان به امید آن روز که بیایید و دنیا را با نور وجودتان روشن گردانید تا همیشه منتظر آن روز می مانم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:30  توسط طاهره فدائی پور  | 

 

 

 

 

 

 

می خواهم بنویسم از چه از کجا از که نمی دانم از دلتنگی هایم از دلتنگ شدن برای خدا از این که حس می کنم

از او دور شده ام از دلتنگی برای خودم خودی که ادعای عاشقی با خدا را دارد  می خواهم با او حرف بزنم اما

می ترسم که قدرت و جرات تنها شدن با خدا را از دست داده باشم و این بدترین اتفاقی است که ممکن است

برای منی که ادعای عاشقی با خدا را دارم پیش بیاید

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:31  توسط طاهره فدائی پور  | 

بیایید باهم تاریخ را ورق بزنیم امروز چه روزی است بیایید از امروز بنویسیم تقویم در چنین روزی چه چیز را به ما یادآوری می کند .

امروز بهترین روز دنیا ست امروز روز طلوع بهانه خلقت است .آری امروز 17 ربیع الاول است روز آمدن برگزیده تا همیشه پایدار تاریخ .

امروز محمد طلوع می کند ، امروز این خورشید همیشه تابان می آید تا با نور وجودی خود تمام دنیا را روشن کند و سرمای کفر و عصیان  را از بین برد .

امروز او می آید تا زیباترین ها را به این دنیا هدیه کند و زشتی ها و نازیبایی ها را از این دنیا پاک گرداند .

محمد (ص) نوری است که با امدنش تمام دنیا منور شد و این نور تا هرگز خاموش نخواهد شد .

و اما سالها بعد از نسل همین خورشید نور دیگری متولد شد او نیز آمد تا نهضت خورشید را تداوم بخشیده و روشن تر سازد او جعفر صادق است مردی که امروز شیعه همه داشته اش را مدیون او می داند

میلاد دو نور مبارک.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 10:30  توسط طاهره فدائی پور  | 

مگه خسته شدن می داند ، می چرخد می چرخد ایستادن و توقف واژه  های بی معنایی برای او هستند،صحبت از این گردالی بزرگ است ، او عاشق مهر است او به دنبال خورشید می رود ولی هرگز نمی رسد ولی نمی دانم چرا دست از تلاش برنمی دارد او همیشه ادامه می دهد اما در موقعی از گردش خود به نزدیکترین نقطه خود به خورشید می رسد، آن لحظه برای او بهترین لحظه است . خود را به معشوق نزدیکتر می بیند و خصلت های زیبا پیدا می کند . به خاطر معشوق و از گرمای حضور معشوق ، زمستان اجازه حضور نمی یابد .شاید به حرمت موی سپید او ، اندکی او را تحمل می کند ، ولی او رفتنی است . پای شکوفه ها باز می شود ،آن کوچ کنندگان آواز خوان باید برگردند ، همه اینها به حرمت معشوق است . او همه این کارها را همه ساله انجام می دهد ، ولی هر بار برای او تازگی و حس دیگری دارد که انگار هرگز آن را تجربه نکرده است .

 همه چیز عوض می شود موجودات گلی این زمین نیز متحول می شوند .

کاری به دیگر نقاط نداریم به بخشی از این خاک می رویم ، که از دیرباز این عید را گرامی می داشته و برای استقبال این عید از روی آتش گذر می کردند تا بدی و زشتی خود را پاک کنند و با قلبی پاک وارد سال نو شوند ،یکی سبزه می کارد ، دیگری لباس نو می دوزد ،دیگری برای عروس خود طبق می فرستد ،این ها همه آن شادی نو است .

انگار سلول های بدن از نو ایجاد می شوند ، مثل اینکه خدا بار دیگر قدرت نمایی می کند ، این نشانی از قدرت اوست .

ولی داشت اصل داستان یادم می رفت ، می گفتم که زمین رسید به نزدیکترین نقطه به خورشید ، همه این کارهارو کرد که توجه خورشید رو جلب کنه ، ولی خورشید خانم باز هم قبول نکرد که زمین را بپذیرد ، گفت برو ، زمین گفت : من طاقت دوری تو را ندارم . خورشید گفت : برو و سال دیگر خود را بهتر آماده کن و پیش من بیا شاید سال دیگر پذیرقتمت.

کورسوی امید زمین زنده می شود و بار دیگر به راه می افتد تا تلاش کند ، خود را برای رسیدن به مهر بیشتر و بهتر آماده سازد .

حال فهمیدم که چرا زمین خسته نمی شود اما شما فکر می کنید امسال زمین به آرزویش می رسه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 18:54  توسط طاهره فدائی پور  | 

دلم بیقرار است بار دیگر شب جمعه شد ، انگار چیزی می خواهد بیرون جهد و از شوق اشتیاق . نمی دانم چرا این حس کهنه نمی شود ، چرا غبار زندگی شهری بر آن سایه نمی افکند ؟ چون از جنس دیگری است  . چون از جنس عشق است . آیا عشق کهنه می شود ؟ آیا عشق زوال می پذیرد ؟ هرگز این حس رفته رفته قوی تر هم می شود . همه منتظرند تا یوسف زهرا بیاید .

ابرها از دوری شما می گریند ، گلها بدان امید باز می شوند که جمال نورانی شما آنها را منور کند . ولی ، حیف که در حسرت میسوزند و می سازند و پرپر می شوند و به حقیقت وصال نمی رسند . ولی دنیا که فقط همین گلها را ندارد ، گلهای دیگری باز به امید دیدار شما سر از خاک بیرون می آورند  و من نیز امشب بدان امید سر بر بالین می گذارم تا سحر چشمم به جمال نورانی سرورم روشن شود . هر شب جمعه به این امید هستم  ولی دقایق عمر امان نمی دهد . می ترسم از آن که لحظه ها بگذرد و من فانی از بین بروم بی آنکه جمال آقایم را ببینم . ولی ترس دیگری نیز دارم که آقا بنده گناه کاری مثل من را برای چه بخواهد ؟ ولی او خون زهرا در بدن دارد ، زهرا همه را ،می آمرزد،پس او هم آمرزنده است آقاجان بیا تا زمین بی لیاقت را با نور خود روشن کنی . می دانم که ما بی لیاقتیم ، می دانم ما دل تو را شکسته ایم ، اما به حرمت دل شکسته ات دل ما را روشن کن .

 

 

یا قائم آل محمد


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:40  توسط طاهره فدائی پور  | 

مسافر کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد . رفت که دنبال خدا بگردد و گفت : تا کوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت .

نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده ای رو به درخت گفت : چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن ؛ و درخت زیر لب گفت : ولی تلخ تر آن است که بروی و بی رهاورد برگردی . کاش می دانستی آن چه در جستجوی آنی ، همین جاست .

مسافر رفت و گفت : یک درخت از راه چه می داند ، پاهایش در گل است ، او هیچ گاه لذت جست و جو را نخواهد یافت . او نشنید که درخت گفت : اما من جست و جو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهد دید ؛ جز آنکه باید . مسافر رفت و کوله اش سنگین بود .

هزار سال گذشت ، هزار سال پر خم و پیچ ، هزار سال بالا و پست .مسافر بازگشت رنجور و ناامید . خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم کرده بود .

مسافر به ابتدای جاده رسید . جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود . درختی هزار ساله ، بالا بلند و سبز کنار جاده بود . زیر سایه اش نشست  تا لختی بیاساید ، مسافر درخت را به یاد نیاورد ، اما درخت او را می شناخت.

درخت گفت : سلام مسافر ، در کوله ات چه داری ؟ مراهم میهمان کن .

مسافر گفت : بالا  بلند تنومندم ، شرمنده ام ، کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم.

درخت گفت : چه خوب ، وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری .

اما آن روز که می رفتی ، در کوله ات همه چیز داشتی ، غرور کمترینش بود ، جاده آن را از تو گرفت . حالا در کوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت . دست های مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از حیرت درخشید و گفت : هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفتی ، این همه یافتی!

درخت گفت : زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ! و پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده هاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:40  توسط طاهره فدائی پور  | 

می خواهم شروع کنم ، اما نمی دانم داز کجا از که ؟ از کجای این خاک بنویسم . ولی شروع می کنم از آزادی از استقلال ، از همت ،از اراده ، از اینکه مردم این خاک هرگز ظلم و ستم و تحقیر را نمی پذیرفته  نمی پذیرند و نخواهند پذیرفت. از ازل این مردم مرگ را به ننگ ترجیح می دهند . به قدمت تاریخ این مردم آزادی طلب اند از کوروش تا روح الله ،آزادی می خواهند ، از پارس تا خزر همه ایرانی اند و برای ایران زنده اند . ایران نه هر کجا ایرانی نه هرکس ، می خواهید ثابت کنم پس گوش کنید از ستارخان می گویم  و از کوی امیر خیز یا روکش تختی در ابن بابوی ، از مصدق یا امیر کبیر ، همه این ها برای نوشتن کتاب قطوری می خواهند. و اما  روزی بود ایرانی در غفلت و ناآگهی  و  و بیش از چند قرن  در نا آگاهی سپری می کرد هر از چند گاهی ستاره ای نور افشانی می کرد   ومی  رفت، اما به قول نیما قاصد روزهای بارانی داروگ خواهد رسید ، مردی از تبار نور می رسد در آن ظلمت به گذشته نورانی می  نگرد و همه را صدا می زند از اسلام می گوید به یاد این ملت می اندازد که این مرز و بوم رستم و اسفندیار دارد که هرگز زیر علم بیگانه نمی رود ، پس با مردم بر می خیزد با مردم ادامه می دهد با مردم پیروز می شود بر دستان مردم چهره بر نقاب خاک می کشد . پس مردم اند که بر می خیزند و قبول نمی کنند حقارت را . تا خون ایرانی در رگ ماست ، ایران ، ایران می ماند و ایرانی ، ایرانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:28  توسط طاهره فدائی پور  | 

پیش از این ها فکر می کردم خدا

 

خانه ای دارد کنار ابرها

 

 مثل قصر پادشاه قصه ها

 

خشتی از الماس و خشتی از طلا 

 

پایه های برجش از عاج و بلور

 

 بر سر تختی نشسته با غرور

 

 ماه ، برق کوچکی از تاج او

 

 هر ستاره ، پولکی از تاج او

 

اطلس پیراهن او،  آسمان

 

 نقش روی دامن او ، کهکشان 

 

رعد و برق شب ، طنین خنده اش

سیل و طوفان ، نعره توفنده اش

 

دکمه پیراهن او ، آفتاب

 

 برق تیغ و خنجر او ، ماهتاب

 

هیچ کس از جای او آگاه نیست

 

هیچ کس را در حضورش راه نیست

 

 پیش از این ها خاطرم دلگیر بود

 

از خدا، در ذهنم این تصویر بود

 

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

 

خانه اش در آسمان ، دور از زمین

 

بود ، اما در میان مانبود


 

مهربان و ساده و زیبا نبود

 

در دل او دوستی جایی نداشت

 

مهربانی هیچ معنایی نداشت

 

 هر چه می پرسیدم ، از خود ، از

 

خدا از زمین ، از آسمان ، از ابرها

 

زود می گفتند : این کار خداست

 

پرس و جو از کار او کاری

 

خطاست

 

هرچه می پرسی ،جوابش آتش است

 

تا ببندی چشم ، کورت می کند

 

تاشدی نزدیک ،دورت می کند

 

کج گشودی دست ،سنگت می کند 

 

کج نهادی پا ، لنگت می کند

 

تا خطا کردی ، عذابت می کند

 

 در میان آتش ، آبت می کند...

 

با همین قصه ، دلم مشغول بود

 

خواب هایم خواب دیو و غول بود

 

خواب می دیدم که غرق آتشم

 

در دهان شعلهای سرکشم

 

در دهان اژدهایی خشمگین

 

 بر سر باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم ،بی صدا

 

در طنین خنده خشم خدا....

 

نیت من ،در نمازو در دعا

 

 ترس بود و وحشت از خشم خدا

 

 هر چه می کردم ، همه از ترس بود

 

مثل از بر کردن یک درس بود

 

مثل تمرین حساب و هندسه

 

مثل تنبیه مدیر مدرسه

 

تلخ ،مثل خنده ای بی حوصله 

 

سخت مثل حل صدها مسئله

 

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

 

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 

تا که یک شب دست در دست پدر

 

راه افتادم به قصد یک سفر

 

.در میان راه ، در یک روستا

 

خانه ای دیدم ،خوب و آشنا

 

 زود پرسیدم : پدر ، این جا کجاست؟

 

گفت: این جا خانه خوب خداست!

 

 گفت: این جا می شود یک لحظه ماند

 

گوشه ای خلوت ، نمازی ساده خواند

 

با وضویی ، دست و رویی تازه کرد

با دل خود گفت و گویی تازه کرد

 

گفتمش : پس آن خدای خشمگین

 

خانه اش این جاست ؟ این جا در زمین ؟

 

 گفت : آری خانه او بی ریاست

 

 فرش هایش از گلیم و بوریاست

 

مهربان و ساده و بی کینه است

 

مثل نوری در دل آیینه است

 

عادت او نیست خشم و دشمنی

 

 نام او نور و نشانش روشنی

 

خشم، نامی از نشانی های اوست

 

 

این خدای مهربان و آشناست

 

 دوستی ، از من به من نزدیکتر

 

از رگ گردن به من نزدیکتر

 

آن خدای پیش از این را باد برد

 

 نام او را هم دلم از یاد برد

 

 آن خدا مثل خیال و خواب بود

 

 چون حبابی، نقش روی آب بود

 

 می توانم بعد از این ، با این خدا

 

دوست باشم ، دوست ، پاک وبی ریا

 

می توان با این خدا پرواز کرد

می توان مثل علف ها حرف زد

 

سفره دل را برایش باز کرد

 

می توان درباره گل حرف زد

 

صاف و ساده ، مثل بلبل حرف زد

 

چکه چکه مثل باران راز گفت

 

با دو قطره ، صد هزاران راز گفت

 

می توان با او صمیمی حرف زد

 

مثل یاران قدیمی حرف زد

 

می توان تصنیفی از پرواز خواند

 

با الفبای سکوت آواز خواند

 

 

 

با زبانی بی الفبا حرف زد

 

می توان در باره هر چیز گفت

 

می توان شعری خیال انگیز گفت

 

مثل این شعر روان و آشنا :

 

 (( پیش از این ها فکر می کردم خدا....))

 

زنده یاد قیصر امین پور

 


 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 21:16  توسط طاهره فدائی پور  | 

به نام خدای عشق و هستی

 

نوشتن از حسین چیزی بسیار بالاتر از توان من است ، نوشتن از عشق

 

حسین کاری بس دشوار است  و شناخت حسین سخت تر از همه این ها

 

حسین کسی که خدا طالب خون اوست ( ثارالله ) .

 

من چه می توان از حسین بنویسم  از کسی که عشق را معنی کرد و عشق

 

ورزیدن با نام او معنا می شود . کسی که در راه عشق همه چیز را

 

قربانی کرد و ذبیح الله بودن اسماعیل را کامل و معنا کرد . این حسین

 

است فرزند فاطمه ، آری فاطمه بهانه آفرینش و علی ، علی که بعد از

 

محمد (ص) مقربترین است . اما حسین فقط این نیست حسین واقعیتی به

 

بلندای تاریخ است . حسین زیباترین معنای عاشقیست

 

عاشورای امسال نیز گذشت ، بیایید کمی با خود بیاندیشیم که چقدر برای

 

شناخت حسین و آرمانش و هدف والایش تلاش کرده ا یم ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 19:26  توسط طاهره فدائی پور  |